تهی دست
دختری خرد بمهانی رفت صف دخترکی چند خزید
ان یک افکند برابروی گره وین یکی جامه بیکسوی کشید
این یکی وصله بزانویش نمود وان به پیراهن خندید
ان ژولیدگی مویش گفت وین بیرنگی رویش پرسید
گرچه اهسته سخن گفت همه را گوش فرا دادشنید
******
گفت خندید به سپهر زان شما نیز بمن میخندید
باید ازگردش گیتی رنجید چه شکایت کنم ازطعنه خلق
بمن از دهر رسید انچه رسید نیستند اگه ازاین زخم ازنک
کارادبار شمانگزید دردیمفلسی نه یکی است
مادرم دست بشست ازهستی دست شفقت بسر من نکشید
شانه موی من انگشت من است هیچکس شانه برایم نخرید
هیمه دستم بخراشید سحر خونبدامانم ازانروی چکید
تلخ بود انچه بمن نوشاند ند می تقدیر بباید نوشید
خوش بود بازی اطفال ولیک هیچ طفیلم ببازی نگزید
تاپدید امدم ازصرصر فقر چون پرکاه وجودم لرزید
هرچه بردوک امل پیچیدم رشته گشت بپایم پیچید
چشمه بخت که جز شیر نداشت ماچون رفتیم ازان خون جوشید
پروین
منتظر نظرتان هستم